|
مکان:روستای بردکویه

همان خدایی که به من مینگریست
و خنده های مستانه ام را می ستود
تمام سالهای کودکیم
اینک
به من مینگرد
من هنوز
تمام کوله ام پر از نور است
و هنوز صدای آسمان را میشنوم که به من سلام میکند




دلبسته به سکه های قلک بودیم
دنبال بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگ شدن؛ خوب نبود!
ای کاش تمام همر کودک بودیم ...



|